تبليغاتX
عاشورا جاری است 

مهدی (عج) تنها نمی ماند

مطلب ثابت



بهار جان

بسم الله الرحمن الرحیم

و بهار نشانه اعظم خداست. تازگی و طراوت بهار، هوای مطبوع و دلچسب بهار،شکوفه های تر و تازه بهار و آوازهای دلنشین مرغان بهار، همه و همه نشانه هایی هستند از آفریدگار بهار. نشانه هایی واضح و روشن. به شرط آنکه چشم ها را شسته باشی تا جور دیگر ببینی و گوش ها را تیز کرده باشی تا طور دیگر بشنوی.

بشنوی این ندای آسمانی را که آرام در گوش تو زمزمه می کند: سرور و شادمانی در بهار یک فریضه است. فریضه ای واجب هم چون نمازهایت و روزه هایت.

و تو داری در کنار تمام نشانه های بهار، امر مولایت را می بینی که فرمانت می دهد: آنجا که تمام هستی از شور و سرمستی سرشار است، تو نباید از جریان آفرینش عقب باشی و بی شور و بی حال بمانی.

آنجا که چوب های خشک، سبز می شوند و جان می گیرند، این طبیعی است که انسان به طریق اولی حیات یابد و طراوت گیرد.

بهار به تو درس امید و خوش گمانی می دهد. درس بهجت و نشاط . درس تازگی و طراوت.

این سنت خداوند است که زمين را پس از مرگش احيا مي‌كند، طبيعت افسرده را شاداب مي‌كند، جهان يخ زده را شكوفا مي‌كند: «اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا»1. و این ماییم که می بینیم، شب زائل مي‌شود، پايان شب سيه سفيد مي‌شود و فضاي عالم، نور مي‌گيرد.

و این منم که در بهار به سر میبرم و می بینم: این جنب و جوش ها را، این تکاپوها و بالندگی ها را، این زیبایی های سکرآورِ محیرالعقول را، این فرحناکی و پایکوبی عالم را و نیز همه این دلشادی و سرور مردم را، همه اش را خدای من ایجاد کرده است.خدای قادر و توانای من. خدای عظیم و بزرگ قدر من. خدای لطیف و خلّاق.

چه خدای خوبی دارم من. چه خدای عظیم الشأن و والا مقامی دارم من. چه خدای مهربان و عزیزی دارم من.

از داشتن او به خود می بالم. از زندگی در ملک او و در بهار او فخر می کنم و از اینکه او، با داستان هنرمند و پر مهر خود مرا خلق کرد و حیات بخشید، به عالم مباهات می کنم.

و اینها همه را از بهار دارم.


اگرم عکسای مشدی و زیبای بهاری میخواین ببینید تا دلتون جلا بگیره برید اینجا.


1. بدانيد كه خداى تعالى زنده كند زمين را پس مرگ آن ؛ حدید، 17

2. ای کسانی که ایمان آورده اید، ایمان بیارید؛ نساء، 136

و بهار136

نظرات:



روشن ‏ترين ستاره هدايت

چه جای تعجب! که دون شأنان و خبیث طینتان به اقتضای ذات چرکین خویش رفتار  می کنند و محتویات پر از نجاست وجود خویش را به بیرون می پاشند.

آنجا که با نهایت گستاخی و چشم دریدگی

به ساحت قدسی مطهرترین ابناء بشر

مولا امام هادی علیه اسلام

جسارت کرده تا پلیدی ذاتشان را نشان دهند.

اما اینک من

از اعماق جان از خدای خویش ذلت و هدم و مرگ ننگین برایشان طلب می کنم

و

 به این بهانه در ثنای حبیبم امام هادی علیه السلام می نویسم

که عدو، هر قدر هم که بد ذات باشد، سبب خیر می شود، اگر خدا خواهد.



 روشن‏ ترين ستاره هدايت


گل سرخ، ده گلبرگ خوش ‏رنگ را شبنم مي‏زند.

ماهي‏ هاي قرمز، ده حباب طلايي در آب مي‏فرستند. 

شب‏بوها، ده شب از عطر دل‏انگيزشان را به مهتاب مي‏دهند.

پرستوها بر ده شاخه بلوط، گل رُز مي‏آويزند. 

و اقاقي‏ ها، آرام مي‏ شمارند؛ اولين، دومين... دهمين، آري دهمين ستاره مي‏ آيد.

مي‏ آيد، شُکوهِ ماندگار امامت؛ مي‏ آيد، صداقت انوار ولايت؛ چلچراغ هميشه روشن هدايت! مي ‏آيد، عباي رسالت بر دوش، سرود کرامت بر لب، شور شهادت در دل و نور عبادت بر پيشاني.

مي‏ آيد تا زمين با وجود نوراني‏ اش، به ملکوت لا يتناهي فخر بفروشد.

مدينه! مبارکت باد! مبارکت باد، لحظه ‏هاي سبز ولادت! اينک به خود ببال که خورشيد را به ميهماني آورده‏اي. به خود ببال که اينک تمام آسمان مهمان توست.

مدينه! به خود ببال که اينک عرش به خاک گران بهاي تو رشک مي‏برد. کسي را که به دامان گرفته‏اي، امام هدايت، فخر عالم امکان، «علي بن محمد النقي عليه ‏السلام» است؛

اوست نجيب، طيب، هادي، عالِم، امين ،ناصح، فتاح، مرتضی، علوی، حسینی، هاشمی و نقي.

و نقی یعنی پاک، منزه، خالص و برگزیده.

اوست سرور مردمان و افتخار اولياء! اوست مصباح هدايت بشری.

اوست مولایمان «ابوالحسن علی الهادی علیه السلام».

گفته اند که او خوش قلب‏ترين و راست گفتارترين مردمان بود. گفته اند که از نزديک مليح‏ترين و از دور کامل‏ترين بود. گفته اند که او بزرگوارترین و نیکو نژادترین افراد بود. گفته اند که بسیار فاضل و نیکوکار بود. گفته اند که دلش برای همگان می تپید. گفنته اند که او خیلی زود گریه می کرد. گفته اند که او با سخاوت ترین و بردبارترین مردم بود. گفته اند که او در دل های مردم، محبوب و در دیده های ایشان، با شکوه و با عظمت بود. گفته اند  چون خاموش مي‏ شد پرده‏اي از وقار در چهره‏ اش هويدا مي‏شد و چون سخن مي‏گفت هاله‏اي از نور او را فرامي‏گرفت.

 او از بيت رسالت و امامت و مقر وصيت و خلافت بود. او شاخه‏اي بود برکشيده از بوستان نبوت و ميوه‏اي بود چيد شده از درخت رسالت. 

مولا جان! يا ابالحسن عليه ‏السلام! سلامت باد!

سلامت باد، هر لحظه ‏اي که با ياد خدا به سر مي‏ بريم!

سلامت باد، در ذکر و تشهّد؛ در رکوع و سجود، در قنوت و سلام!

سلامت باد، در توسّل و کُميل، در «يس» و «کوثر»، در عطر لحظه‏هاي «قدر»، و «الرحمن»!

سلامت باد، در لحظه لحظه‏اي که نفس مي‏ کشيم و در سايه شما اهل بيت عليهم‏ السلام، سرافرازترين مردمان زمينيم! سرافراز از پاکيِ جسم و جان، و زلالي روح و روان!

مولا جان! علي بن محمد عليه ‏السلام! سلام و درود خداوند بر لحظه‏ اي که خاک «مدينه»، بوسه بر قدمت زد، و لحظه ‏اي که تربت «سامرّا» تن شريفت را در آغوش گرفت!

درود خداوند بر لحظه‏ اي که ديگر بار، مبعوث خواهي شد و در آستان قرب الهي، ما شرمندگان آستان آسماني‏ ات را، شفاعت خواهي کرد!



منابع:

امام هادی (ع) از دیدگاه اهل سنت ؛ محمد حسن طبسی

سیره معصومان؛ سید محسن امین

ماهنامه گلبرگ؛ سید علی اصغر زارعی

 

 

 

نظرات:



سوگواری آن هم پس از 1400 سال؟؟!

شب عاشورای چهار پنج سال پیش بود و من در یکی از بهترین و معروفترین هیئات تهران.مادح روضه می خواند و من زور میزدم.اما فایده ای نداشت.مشک اشک هایم خشکیده بود. و من هر چه بیشتر از اشک ریختن ناامید می شدم، سوالهایم در ذهنم پر رنگ تر می شد:

1400 سال از آن واقعه می گذرد. اکنون امام حسین علیه السلام در جنات بهشت هستند و دشمنان شان هم در نار جهنم.پس دیگر این سوگواری ها برای چیست و چه سودی دارد؟ مگر نه اینکه پیروز حقیقی آن میدان، امام حسین علیه السلام است.با این وجود آیا بهتر نیست به جای به سوگ نشستن، به سور نشست و شادمانی کرد؟

اما اکنون دیگر از آن سوال ها در ذهنم خبری نیست. چون پاسخ هایی جای آنها را گرفته است:

1. اولین دلیل را باید در فهم اسرار بلند محبت جستجو کرد. آنجا که حتی خود امام حسین علیه السلام نیز برای اکبر دلبندش، جانش به لب می آید و در داغ عباس عزیزش، کمرش می شکند. خب مگر ایشان جایگاه اعلای آنان را در بهشت عقبی نمی دیدند؟ پس این بی قراری ها دیگر برای چه بود؟

باید دانست دل امام آنقدر ترد و نازک و رقیق است که حتی تاب ندارد خاری را  فرو رفته در پایی ببیند. چرا که آدمیان همه عیال خدا و خانواده او هستند 1 و آنچه با خدا نسبت و رابطه ای پیدا کرد، با دل حسین علیه السلام نیز علقه و پیوند برقرار میکند. و هر اندازه پیوند آدمیان با خدا وثیق تر می گردد با قلب امام حسین علیه السلام نیز محکم تر می شود. بنابراین چطور ایشان می توانند قطعه قطعه شدن عزیزان خدا و مقرب ترین بندگان خدا را ببیند و دم برنیاورد؟

و نو میدانی که حسین، جان و عصاره تمام هستی است و عزیزترین عزیزان خدا.به همین خاطر است که در داغ ایشان قبل از وقوع واقعه هم سوخته اند و به سوگ نشسته اند و نالیده اند. از آدم ابوالبشر گرفته تا نوح نبی خدا، تا ابراهیم خلیل خدا و تا دیگران. که دامنه این داغ، از ازل تا ابد را فرا گرفته است.

2. این اشک، اشک تمساح نیست. اشک راحت طلبان بی درد نیست.اشک کوفیانی که سنگ می زدند و می گریستند نیست. اشک بیرون گود نشسته هایی که حاضر نیستند قدم میان معرکه گذارند نیست. بل بیشتر فریاد است تا اشک.فریاد یا لیتنی کُنتُ مَعَک. درد لاعلاج سوگواران ، غصه لایزال عزادارن، نبودنِ در کنار حسین است. مولا را در دامن بلا دیدن و خود را آسوده و بی بلا و بی گزند یافتن است. درد از این است که چرا این سینه صاف من، این وجود ناقابل من در کربلا نبود تا سپر بلای مولا شود و تیرها را با جوشن تن از ارباب خویش دفع کند. آخر سری که فدای سرور نشود، دلی که فنای دلبر نشود و جانی که قربانی جانان نشود، سر و دل و جان نیست، که آینه دق است. مایه عذاب است. عبث و بیهوده است. پس سر و دل  و جان فدای حسین و به را حسین. که من بی حسین معنی دیگر نمی دهم.

و اما این اشک، اشک التماس و تمنا از حسین است برای اینکه قبولت کند که برایش فدا شوی و در راهش جان ببازی. و این جامه عزا، جامه و لباس رزم است و کفن شهادت. رزم در کنار حسین و علیه خصم حسین. و شهادت مقابل چشمان حسین. عزادارن نیز سپاهیان حسین هستند، گرد آمده در مجلس روضه و چشم دوخته به اشاره حسین، جهت جانبازی برای حسین.

3. اگر کلُ یوم، عاشورا باشد و کلُ ارض، کربلا پس صدای هل من ناصر حسین هنوز هم بلند است و به گوش می رسد.و تویی که آمده ای و به سوگ حسین نشسته ای، باید به نصر مهدی ایستاده باشی.که او همان حسین است با تمثالی دیگر. از تو پذیرفتنی نیست که از بی وفایی کوفیان بنالی، در عین حال خودت امام عصرت را تنها گذاشته و یاری نکنی.

این اشک های تو، قطره قطره هایش، باید اعلان آمادگی و تمنای تو باشد برای فداکاری و همراهی با حسین زمان، مهدی عج.

4. و نیز اشکی باشد از سر بیم. که تویی که داعیه یاری حسین داری و زبان عتاب بر سر کوفی، نکند سر بزنگاه میدان عمل، کوفی از آب در آیی و از حسین روی بربتابی. حقیقتا هم معلوم نیست که اگر ما در کربلا حضور داشتیم چند مرد حلاج بودیم؟ در سپاه حسین بودیم یا سپاه عمر سعد؟ پس عزادار باید با تمام قطره های اشکش، از این خطر، به خود حسین علیه السلام پناه برد و از ایشان طلب نصرت و هدایت و دستگیری کند.

5. این اشک ها، اشک بر مصیبت های امروز ما نیز هست.اشک بر حهل و حهالت و فقر و ضعف و ذلت هایی که اگر امام حسین علیه السلام کشته نمی شد و سایه ولایتش بر سر امت گسترانیده می شد، دیگر خبری از آن مصائب نبود.

6. و نیز اشک بر آرزوهای بر باد رفته و نعمت های تباه شده و اشک بر محرومیت از ولایت و هدایت و رحمت و رعایت.


1.الناس عیال الله؛ (مصباح الشریعه،ص 88)

 

Ashoora59.blogfa.com

نظرات:



سرانجام به پا خواستن (آیت الله جوادی آملی)

  • نویسنده:مهتد
  • تاریخ:سه شنبه 1390/08/10
  • عنوان موضوع: استاد صفائی حائری

سوده همداني بعد از رحلت علي بن ابيطالب ـ صلوات اللَّه وسلامه عليه ـ در اثر واقعه اندوهباري ـ ستمگري‏هاي بسر بن ارطاة ـ به عزم شكايت به دربار امويان رفت و با معاويه سخن گفت. وقتي معاويه اين بانو را شناخت گفت: تو همان نيستي كه در تشجيع برادرانت در جنگي كه علي بن ابيطالب، عليه اَمَوي داشت شعر مي‏خواندي و آنها را تحريك مي‏كردي؟ سوده گفت: يعني گذشته‏ها را رها كن. آن كه رهبر اين گروه بود رحلت كرده است و پيشگامان نيز رفتند و دنباله‏روها هم منقطع شدند .

معاويه گفت حاجتت چيست و براي چه آمدي؟ گفت: كسي كه مسؤوليت اداره جامعه را به عهده گرفته است، در دستگاه قسط و عدل اله مسؤول است و نبايد به خلقي ستم بشود و حق خدا ضايع بشود، بسر بن ارطاة كه نماينده شماست و به ديار ما آمده است نه حق خلق را رعايت مي‏كند، و نه حكم خدا را مراعات مي‏كند، اگر او را عزل كني ما آرام خواهيم بود، و اگر عزل نكردي، ممكن است عليه تو بشوريم و قيام كنيم. معاويه گفت ما را به قيام تهديد مي‏كني، آيا مي‏خواهي تو را با وضع دردناكي از همين جا پيش همان حاكم بفرستيم تا او درباره تو تصميم بگيرد؟ آنگاه اين بانو شعر معروف زير را خواند:

صلّي الاله علي جسم تضمّنه  قبر فأصبح فيه العدل مدفوناً

يعني صلوات خدا بر روح كسي كه وقتي به قبر رسيد، قبر با دربر گرفتن وي، عدل را برگرفت و عدالت را در آغوش كشيد.

معاويه پس از شنيدن اين شعر گفت: اين شخص كيست؟ سوده گفت: «ذاك علي بن أبي‏طالب أميرالمؤمنين» ـ عليه افضل صلوات المصلين ـ ، و فضائل علي را در محفل معاويه شمرد تا جايي كه معاويه را وادار كرد تا بپرسد: چه امري از علي ديده‏اي كه اين چنين به ستايش او زبان مي‏گشايي؟ سوده گفت: مشابه همين صحنه در زمان خلافت علي بن ابيطالب پيش آمد و ما به عنوان شكايت از يك كارگزار، به مركز حكومت علوي مراجعه كرديم، من به عنوان نماينده از قوم خودم حركت كردم و رفتم كه شكايت به محكمه اميرالمؤمنين ـ سلام‏ الله عليه ـ ببرم وقتي وارد منزل اميرالمؤمنين عليه السلام شدم، ديدم در حال نماز و مشغول به عبادت خداست «فانفتل من صلاته» او نماز را رها كرد و با يك نگاه رئوفانه و عطوفانه به من فرمود: آيا كاري داري؟ عرض كردم: آري، كارگزار شما در مسائل مالي قسط و عدل را رعايت نمي‏كند و بر ما ستم روا مي‏دارد. وقتي اين گزارش به عرض علي بن ابيطالب عليه السلام رسيد و از شواهد اين گزارش، صدق اصل گزارش روشن شد، علي بن ابيطالب عليه السلام گريه كرده و دست به آسمان برداشت و عرض كرد : خدايا من كارگزارانم را چنان تربيت نكردم كه به آنها ظلم را اجازه داده باشم، يا ترك حق خدا را تجويز كرده باشم، آنگاه قطعه‏پوستي از جيبش در آورد و در آن رقعه به كارگزارش خطاب كرد و فرمود: همين كه نامه من به دست تو رسيد حق كار، نداري و فقط بايد به عنوان يك امين، موجودي را حفظ كني تا كارگزار بعدي كه ابلاغ در دست اوست بيايد و پست و سمت را از تو تحويل بگيرد.

سوده گفت: اين نامه را علي بن ابيطالب عليه السلام به ما داد، و با همان نامه مشكل ما حل شد. ولي اكنون مشابه اين مشكل را در زمان حكومت تو به تو گزارش مي‏دهم و تو مرا تهديد مي‏كني! معاويه با شنيدن اين سخنان دستور داد كه مشكل آن زن را برطرف كنند و حقي را كه از او ضايع شده بود به او برگردانند. زن گفت من اگر فقط به فكر خودم باشم و تنها گليم خويش را از آب بيرون بكشم، اين قبيح است و خدا از كار قبيح نهي كرده است، من نيامده‏ام كه فقط حق شخصي خود را احيا كنم من آمده‏ام، حق جامعه را احيا كنم. آنگاه معاويه به اين زن خطاب كرد و گفت : اين شهامت و شجاعت را علي عليه السلام در شما زنده كرده است كه شما تنها به فكر خود نباشيد بلكه به فكر قبيله و عشيره و جامعه باشيد، سرانجام معاويه دستور داد آن خدمتگزار ظالم بركنار بشود.

این نمومه ای بود از مواجهه با منکر، آن هم در مقابل همه ظلم و طغیان، و در کنار آن صلابت و استواری و ایستادگی در شرایط دشوار و حساس.

 

Ashoora59.blogfa.com

منبع: زن در آينه جلال و جمال الهی؛آیت الله جوادی آملی

 

نظرات:



مواجهه با منکر

داری در خیابان قدم میزنی،یا در داخل قطار شهری- داخل پرانتز مترو- سرپا ایستاده ای و ایستگاهها را یکی یکی رد میکنی و یا در در سامانه اتوبوس های تندرو- باز هم داخل پرانتز BRT - هستی و منتظر رسیدن به مقصدی، که یک دفعه می بینی در مقابل تو و در برابر انظار عمومی و در درون جامعه اسلامی، دارند حرمت ها را هتک میکنند و بی پروا مُنکری را انجام میدهند و در عین حال لبخند ژکوندِ غیرملیحی بر لب دارند و احیانا موضع حق به جانبی در سر. اینجا تو هستی و مقابله ای که با این مسئله میکنی: ابتدا شوکه می شوی و برای لحظاتی بهتت می زند، بعد ضربان قلبت را که از سر ناراحتی زیادت و غیرت و حمیتت تشدید شده، حس میکنی در حالیکه محکم به استخوانهای سینه ات ضربه می زند، چند ثانیه بعد هم تصمیم میگیری کاری کنی و مانع آن عمل شوی.اما هنوز اقدامی نکرده و کاری انجام نداده دست از کار میکشی و با سولاتی که در ذهنت خطور کرده کلنجار می روی: آیا می توانم به گونه ای آبرومندانه از پس این مسئله برآیم؟ آیا من  توان این را دارم که اتفاقات احتمالی را مدیریت کنم؟ چرا این همه آدمی که اینجا هستند هیچ تکانی به خود نمی دهند؟      

در این لحظه بسیار حساس تاریخ و در این رویارویی همه کفر در برابر همه اسلام، من که به نمایندگی از اسلام در میدان حضور دارم و طبعا آبروی من آبروی اسلام است! چطور باید عمل کنم که مفتضح نشوم؟

و...

اما در کنار این سؤلات، پرسش دیگری وجود دارد که بسیار مهم و روشنگر است: اصولا این حادثه از سر تصادف بود که در مقابل من رخ داد و یا حساب و کتابی، و حکمتی در آن وجود داشت؟ اصلا موضوع اصلی در این مسئله، من هستم و آنچه که در مقابله با آن انجام می دهم و یا صرفا خود آن حادثه موضوعیت دارد؟ و از همه اینها مهمتر، اساسا آیا در عالم پدیده ای به نام تصادف وجود دارد؟

ان شاء الله به این سولات پاسخ میدهیم.

متاسفانه این بار نتونستم به قول قبلیم مبنی بر هر هفته یک متن عمل کنم.اگه این مطلبو خوندید دعام کنید که این دفعه بد قولی نکنم.

Ashoora59.blogfa.com

نظرات:



اکسیر محبت

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. وَ الَّذينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّه 1. صدق الله العلی العظیم.

" کیمیاگران معتقد بودند که در عالم، ماده ای وجود دارد به نام اکسیر یا کیمیا که می تواند ماده ای را به ماده دیگر تبدیل کند؛ شعرا این اصطلاح را استخدام کردند و گفتند آن اکسیر واقعی که نیروی تبدیل دارد عشق و محبت است، زیرا عشق است که می تواند ماهیت قلب را عوض می کند. عشق مطلقا اکسیر است یعنی فلزی را به فلز دیگز تبدیل می کند.

از جمله آثار عشق نیرو و قدرت است. محبت نیروآفرین است، جَبان را شجاع می کند. یک مرغ خانگی تا زمانی که تنهاست، از مختصر صدایی فرار می کند، در برابر کودکی ضعیف از خود مقاومت نشان نمی دهد. اما همین مرغ وقتی جوجه دار شد، عشق و محبت در کانون هستی اش خانه کرد، وضعش دگرگون می شود. بالهای بر پشت جمع شده را به علامت دفاع پایین می اندازد، حالت جنگی به خود می گیرد، حتی آهنگ فریادش قوی تر و شجاع تر می شود. قبلا به احتمال خطری فرار می کرد اما اکنون به احتمال خطری دلیرانه یورش می برد. این محبت و عشق است  که مرغ ترسو را به صورت حیوانی شجاع جلوه گر می سازد.

عشق و محبت، سنگین و تنبل را چالاک و زرنگ می کند و حتی از کودن تیزهوش می سازد.پسر و دختری که هیچ کدام در زمان تجردشان در هیچ چیزی نمی اندیشیدند مگر در آنچه مستقیما به خودشان ارتباط داشت همین که کانون خانوادگی تشکیل دادند و صاحب فرزند شدند، به کلی روحشان عوض می شود. آن پسرک تنبل و سنگین اکنون چالاک و پرتحرک شده و آن دخترکی به زور هم از رختخواب بر نمی خواست اکنون تا صدای کودک گهواره نشینش را  می شنود، همچون برق می جهد.

عشق است که ار بخیل، بخشنده و از کم طاقت و نا شکیبا، متحمل وشکیبا می سازد.تولید رقت و رفع غلظت و خشونت از روح، همه از آثار عشق است. عشق روح را از مزیجها و خلطها پاک میکند و بخل، امساک، جبن، تکبر، عجب و کینه را از میان می برد. " 2

این خاصیت و اثر عشق بود و آن هم وصفی که خدا در کلامش از مؤمنان دارد که: آنها كه به ايمان گرویدند، محبتشان به خدا، شديدتر است 3. و این حب شدید در قاموس قرآن، همان عشق می شود در کلام ما. بنابراین کسانی که پا بر عرصه ایمان می گذارند، آنانی هستند که پیشتر عشق را در ساحت دل سکنی داده اند. و این عشق با آن خصوصیات، سرش درد میکند و دلش غنج می زند که در راه معشوق رنج ببیند و سختی بکشد. اوج شیدایی و سرمستی عاشق هم آن زمانی است که در حالیکه در راه یار زمختی ها را تحمل می کند، یار به نظاره اش ایستاده باشد. و تو میدانی معشوق مُلک ایمان، چرت نمی زند و خواب ندارد و نگاهش همیشگی است. و اینها همه آن چیزهایی هستند که سرسپردگان آستان دوست، قدرش را خوب می دانند.

پس اگر دانستی این دنیا، جایی است در آن مدعی باید آزموده شود و عیار ایمانش محک خورد، و وقتی دیدی لازمه ایمان عشق است و لازمه عشق، درد را به جان خریدن، سِرّ بیشتر دادن جام بلا به مقربان این بزم را درمییابی. و اینجاست که معلوم می شود اقتضای ایمان و تدین، تلخی چشیدن در راه دوست است. پس بیستون را با عشق برپا میکنیم و به خاطر شیرین، تلخی ها را می چشیم.

این وعده ای بود که در متن قبلی داده بودیم، در جهت پاسخ به این پرسش : " چرا این گونه است که مسیر دینداری الزاما باید با خطرها و سختی هایی همراه باشد؟ "


1. سوره بقره، آیه 165

2.جاذبه و دافعه علی علیه السلام، شهید مطهری

3. سوره بقره، آیه 165

 

نظرات:



اى كشيده رداىِ شب بر سر، برخيز و انذار ده (سوره مدثر،آیه 1و2)

بسم الله الرحمن الرحیم.

شرط اول: علم؛ یعنی فرد، خود باید  عالم به حکم شرعی باشد.

شرط دوم: احتمال تاثیر در طرف مقابل؛ پس انسان اگر بداند ( نه اینکه احتمال دهد) که سخن او بر دیگری تاثیری ندارد، لازم نیست این کار را انجام دهد.

شرط سوم: اصرار بر ترک واجب و یا انجام دادن معصیت؛ یعنی انسان بداند فرد خطاکار به این عمل خود ادامه می دهد.

شرط چهارم: عدم مفسده ؛ یعنی در صورتی که انسان بیم داشته باشد که این کار، ضرر جانی یا آبرویی و یا مالی قابل اعتنایی برایش به همراه دارد، دیگر بر او واجب نیست.

اینها شرایطی هستند که در صورت تحقق آنها، امر به معروف و نهی از منکر بر فرد واجب می شود. مجدد بیان میکنم: واجب می شود.

حال به نظر شما بیان این شرایط، شخص را بر انجام امر به معروف و نهی از منکر تشویق میکند و یا از آن باز می دارد؟ و یا اصولا این موضوع وابستگی عمیقی به نحوه بیان این شرایط دارد؟

جالب اینجاست که معمولا این موارد در مواقعی به ما تذکر داده می شود که ما قصد داریم کسی را از منکری نهی و یا به واجبی دعوت کنیم. معمولا هم به این شکل مطرح می شود که: " آیا مطمئنی که این تذکر تو در طرف مقابل تاثیر می گذارد؟ و آیا اطمینان داری که این کار برایت مفسده و ضرری در پی ندارد؟ اصلا خدا هم راضی نیست که تو برای خودت دردسر درست کنی! " و متعاقبا این می شود که به جای آنکه بیان شرایط وجوب این فریضه، ما را بر انجام آن ترغیب کند، بیشتر خاصیت بازدارندگی برایمان دارد. البته این جملات گاهی، یا شاید هم بیشتر از گاهی، توسط خودمان به خودمان تذکر داده می شود!

و حقیقتا این موارد چه بهانه های خوبی هستند و چه دستمایه های نقدی، برای شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت.

اما به منظور تشر زدن به خودم و جهت اطلاع تو هم که شده باید بگویم، از قضا خدا دوست دارد که تو برای او، خودت را به زحمت بیندازی و از راحتی ها چشم بپوشی. و اصولا سنت الهی بر این تعلق گرفته که بودن در صراط حق، لازمه اش به مشقت افتادن در راه اوست:

أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِينَ خَلَوْاْ مِن قَبْلِكُم مَّسَّتهْمُ الْبَأْسَاءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُواْ حَتىَ‏ يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُ مَتىَ‏ نَصْرُ اللَّهِ  أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ ؛ آيا پنداشتيد كه داخل بهشت مى‏شويد و حال آنكه هنوز مانند آنچه بر [سرِ] پيشينيان شما آمد، بر [سرِ] شما نيامده است؟ آنان دچار سختى و زيان شدند و به [هول و] تكان درآمدند، تا جايى كه پيامبر [خدا] و كسانى كه با وى ايمان آورده بودند گفتند: «يارى خدا كى خواهد بود؟» هشدار، كه پيروزى خدا نزديك است. (سوره بقره، 214).

و چقدر مضامین این آیه عجیب است و برای ما نامتعارف. بنابراین باید دانست که در کنار روزهای خوشی و آسودگی، روزهایی هم هست که باید در آن ملال ها را تحمل کرد و به منظور دفاع از حیثیت و موجودیت اسلام عزیز، خود را سپر بلا نمود. چرا که قاعده این است که لطافت های بهار جای خویش را به زمختی های زمستان می سپارند.

اما چرا این گونه است که مسیر دینداری الزاما باید با خطرها و سختی هایی همراه باشد؟ ان شاء الله به این پرسش پاسخ خواهیم داد.

تصمیم گرفتم تا در چند مطلب آتی قدری به مسئله امر به معروف و نهی ازمنکر، که متاسفانه در بین ما تا حد زیادی مغفول مانده، بپردازم. اهمیت و ضرورت این فریضه ، شرایط دقیق وجوب آن، مسائلی که ما را در انجامش یاری می کند و در نهایت چند نمونه از تجربه های خودم در این موضوع، مواردی است که قصد دارم به آنها بپردازم.ان شاء الله.

ضمنا مدت مدیدیه که به دلیل مشغله هایی که داشتم (البته اینها همه بهونس!) توفیق نداشتم که متن جدیدی رو روی وبلاگ بذارم. اما من بعد قصد دارم با امید به خدا حداقل یه بار تو هفته این کارو بکنم. اینم جهت اطلاع.

ملتمس دعاییم و مخلص برادران دینی.

نظرات:



ضرورت حرکت (استاد صفائی حائری)

  • نویسنده:حمیدرضا قائدعلی
  • تاریخ:جمعه 1390/07/01
  • عنوان موضوع: استاد صفائی حائری

کسانی که سر به بالا دارند و حرکتی متعالی را می خواهند، مثل سنگ نیستند تا با هل دادن به جایی برسند؛ چرا که وقتی این نیرو تمام شد، سقوط می کنند؛ که سقوط، یک اصل طبیعی برای سنگ هاست. ولی اگر ریشه ها در انسان جان گرفت، آنچه برای همه غیر طبیعی است، طبیعی ترین خواهد بود که حرکت بر خلافِ جریانِ طبیعیِ سنگ ها، یک اصل طبیعی برای حرکت گیاهان است.

ما باید سر به بالا داشته باشیم، باید حرکت کنیم و از زیر خاک و سنگ بیرون آییم که حرکت، برای آنهایی که ریشه دارند امکان و حتی ضرورت دارد.

منبع: کتاب حرکت؛ استاد صفائی حائری
ashoora59.blogfa.com

نظرات:



شعار امروز اسلام (شهید مطهری)

  • نویسنده:أین الفاطمیون
  • تاریخ:پنجشنبه 1390/06/03
  • عنوان موضوع: شهید مطهری

اگر پيغمبر اسلام – صلی الله علیه و آله و سلّم - زنده می‏بود امروز چه می‏كرد ؟ درباره چه مسئله‏ای‏ می‏انديشيد ؟ والله و بالله قسم می‏خورم كه پيغمبر اكرم (ص) در قبر مقدسش‏ امروز از يهود می‏لرزد . اين يك مسئله دو تا چهار تاست . اگر كسی نگوید ، گناه كرده است من اگر نگويم و الله مرتكب گناه شده‏ام ، و هر خطيب و واعظی اگر نگويد مرتكب گناه شده است .

والله و بالله ما در برابر اين قضيه‏ مسئوليم . به خدا قسم مسئوليت داريم . به خدا قسم ما غافل هستيم . و الله قضيه‏ای كه دل پيغمبر اكرم (ص) را امروز خون كرده است ، اين قضيه است . داستانی كه دل حسين بن علی – علیه السلام - را خون كرده ، اين قضيه است . اگر می‏خواهيم‏ به خودمان ارزش بدهيم ، اگر می‏خواهيم به عزاداری حسين بن علی (ع) ارزش بدهيم ، بايد فكر كنيم كه اگر حسين بن علی (ع) امروز بود و خودش می‏گفت برای‏ من عزاداری كنيد ، می‏گفت چه شعاری بدهيد ؟ آيا می‏گفت بخوانيد: " نوجوان اكبر من " يا می‏گفت بگویيد : " زينب مضطرم الوداع ، الوداع " ؛ چيزهايی كه من ( امام حسين ) در عمرم هرگز به اين جور شعارهای پست و کثيف ذلت آور تن ندادم و يك كلمه از اين حرفها نگفتم ؟ ! اگر حسين بن‏ علی (ع) بود می‏گفت اگر می‏خواهی برای من عزاداری كنی ، برای من سينه و زنجير بزنی ، شعار امروز تو بايد فلسطين باشد .

شمر امروز موشه دايان است. شمر هزار و سيصد سال پيش مرد ، شمر امروز را بشناس . امروز بايد در و ديوار اين شهر با شعار فلسطين تكان بخورد . هی دروغ در مغز ما كردند كه‏ آقا اين يك مسئله داخلی است . مربوط به عرب و اسرائيل است .

ما چه جوابی در مقابل اسلام و پيغمبر خدا داريم ؟ تلاش ما مسلمين در اين زمينه چه بوده است ؟ به خدا خجالت دارد ما خودمان را مسلمان بدانيم ، خودمان را شيعه علی بن ابی طالب (ع) بخوانيم .

منبع: کتاب حماسه ی حسینی، جلد دوم؛ شهید مطهری

Ashoora59.blogfa.com

 

 

نظرات:



مکانیزم وصول به اخبات ؛ اخبات 3

  • نویسنده:مهتد
  • تاریخ:جمعه 1390/04/17
  • عنوان موضوع: استاد صفائی حائری

پیشترها همین که کمی مراقبه ای داشتم و مستحباتی انجام میدادم غرور مرا می گرفت و استغفار برایم سخت میشد.و نیز این سوال برایم بزرگتر میشد که ائمه معصومین از چه خطای ناکرده ای اینقدر استغفار می کردند.سولام را نزد علمای عالیقدری نیز برده بودم ولی پاسخ هایشان هیچ گاه مرا ارضا نمیکرد.تا اینکه کتاب اخبات استاد گرامی آیت الله صفایی را خواندم :

قبلا دو مطلب با عنوان اخبات 1و2 از کتاب اخبات استاد صفایی گداشته بودم که اکنون برای یادآوری خلاصه آن را می آورم تا مقدمه باشد برای مطلب اصلی :

" اگر روزى به ما بگويند آيا حاضرى نبى‏اى از انبياء الهى را بكشى؟ مى‏گوييم خير! اعتقادم اين است كه ما هنوز در فضاى اين گناهان قرار نگرفته‏ايم. در حالى كه همه فرعونيم، فقط مصرهاى ما كوچك و بزرگ مى‏شود.

رحمت حق گرچه واسع است ، امّا واصل نيست.رحمت حق حتى به محسنين نزديك است و ( انَّ رَحْمَةَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ) ، وصال آن، يك گام بالاترى را مى‏خواهد، كه آن اخبات است.

 از تو، نه طاعت و نه عصيان، كه انكسار و شكستگى مى‏خرند. و خدا در دل‏هاى شكسته جاى دارد: «انَّ اللَّهَ عِنْدَ المُنْكَسِرةِ قُلُوبُهُم». پس بايد اين انكسار و استغاثه و به تعبير ديگر، اين اخبات تحقق پيدا كند."

اما قسمت پایانی و مهم این بحث:

منبع: کتاب اخبات ؛ استاد صفایی حائری

نظرات:



اخرین مطالب